جلسه نقد داستان کوتاه داش آکل در خانه دوستان آشنا

سرشار از لذتِ بودن در جمعی هستم که دغدغۀ فهمیدن دارند، یادگرفتن و یاددادن، جمعی که خواندن برایشان چیزی بیش از فراموش‌کردن نابسامانی‌ها و تلخی‌های روزگار است. خواندن برایشان لذتِ کشفِ معنا است. دیروز تکه‌تکه‌های خودمان را می‌کاویدیم به بهانه کاویدن شخصیتی ماندگار در ادبیات. داش آکل، بهانه‌مان بود.

همه‌مان چیزی در وجودمان شکل گرفته است، ریشه داده‌است، دغدغه‌مان شده است. «نقد ادبی» خواندن و تحلیل روشمند متن ادبی. یادگارهایی از بودن در دوره‌های استاد عزیز دکتر حسین پاینده، خواندن کتاب‌هایش و شنیدن سخنانش، نقطه مشترک همه‌مان است.

عصر جمعه 24ام آبان ماه، در خانۀ دوستان آشنا به بهانه داستان کوتاه «داش آکل» اثر صادق  هدایت و خوانشی روانکاوانه از آن، همدیگر را شنیدیم و دیدیم و خواندیم.

 

خوانشی روانکاوانه از داستان کوتاه داش آکل نوشته صادق هدایت

خوانشی روانکاوانه از داستان کوتاه داش آکل نوشته صادق هدایت

 

 

داش آکل، داستان یکی از لوطیان و جوانمردان شهر شیراز است، او محبوب همه مردم شهر بود و دستگیر مظلومان و تهی‌دستان. همه لوطی‌های شهر روی داش آکل حساب می‌کردند. روزی وسط رجزخوانی‌های داش آکل و کاکارستم، خبر رسید که حاج صمد مرده است و داش آکل را وکیل و وصی خودش کرده است. از آن شب، داش آکل قیم خانواده او شد. حاج صمد دختری داشت به اسم مرجان، داش آکل تا مرجان را دید نرد عشق به او باخت. او که روزگارش با معرکه‌گیری و لوطی‌گری سر محله سردزک میگذشت و اعتنایی به مال و منال خودش نداشت، حالا به فکر آینده و عاقبت خانواده حاج صمد بود. از صبح تا شبش به رتق و فتق امور خانه می‌گذشت. اما عشق مرجان و فراقش، او را از پای درآورد. او نمی‌توانست با مرجان عروسی کند. ولی مرجان را عروس کرد و بعد دیگر هیچ میلی برای زندگی در او باقی نماند. شبِ ازدواج مرجان، در دعوا با کاکا رستم، مردی که دو بار از داش آکل زخم خورده بود و قبل‌ترها یارای مبارزه با او را نداشت، کشته شد.

شخصیت داش آکل یکی از شخصیت‌های ماندگار ادبیات فارسی است. شخصیتی که برای فهم دلالت رفتارها و باورهایش، می‌بایست تا حد امکان به او نزدیک شد، حالت‌های روانی او را کاوید و از ترس‌ها و امیدهایش پرده برداشت تا بلکه بتوان منشا روانی رفتار این شخصیت را شناخت. نظریۀ روانکاوی با نور تابیدن بر جنبه‌های ناپیدای داش آکل، به آشکار کردن وضعیت روانی و وجوه ناخودآگاه این شخصیت کمک خواهد کرد. برای تحقق این امر، ابتدا شخصیت داش آکل را آن‌گونه که در داستان توصیف شده با دقت بیشتری مرور خواهم کرد و سپس با تکیه بر مفاهیم روانکاوی سعی در تبیین رفتار و گفتار این شخصیت خواهیم داشت.

داش آکل تک پسر یک خانواده متمول شیراز است: «پدرش یکی از ملاکین بزرگ فارس بود. زمانی که مرد همۀ دارایی‌اش به او رسید ولی داش آکل پشت‌گوش فراخ و گشادباز بود و به پول و مال دنیا ارزشی نمی‌گذاشت. زندگیش را به مردانگی و آزادی و بخشش و بزرگ‌منشی می‌گذرانید». مشخص است که داش آکل به دلیل داشتن پدری توانمند و سرشناس از اعتبار مالی و اجتماعی برخوردار بوده است.

داش آکل مقبولیت اجتماعی را دوست دارد او در واقع محبوب همۀ مردم شهر است. «داش آکل را همه اهل شیراز دوست داشتند. چه او در همان حال که محله سردزک را قرق می‌کرد، کاری به کار زن‌ها و بچه‌ها نداشت؛ بلکه برعکس با مردم به مهربانی رفتار می‌کرد و اگر اجل برگشته‌ای با زنی شوخی می‌کرد یا به کسی زور می‌گفت، دیگر جان سلامت از دست داش آکل به در نمی‌برد. اغلب دیده می شد که داش آکل از مردم دستگیری می‌کرد، بخشش می‌نمود و اگر دنگش می‌گرفت بار مردم را به خانه‌شان می‌رسانید».

علاوه بر آن، داش آکل در شیراز معروف و سرشناس است «هیچ لوطی پیدا نمی‌شد که ضرب‌شستش را نچشیده باشد». او « هر شب در خانه ملااسحق یهودی یک بطر عرق دو آتشه سر می‌کشید» و «سر محله سردزک میایستد اگر اجل برگشته ای با زنی شوخی می کرد یا بکسی زور می گفت، دیگر جان سلامت از دست داش آکل بدر نمیبرد». داش آکل با این مقبولیت، اعتبار کسب می کند. هویتش با آن تعریف می شود. به همین خاطر است که بالای دست خودش، کس دیگر را نمی تواند ببیند. داش آکل معروفیتش را از لوطی‌گری به دست آورده است. از بذل و بخشش کردن‌ها و مردانگی‌کردن‌هایش. اما همین مرام و مسلک، مانند بندی او را مقید کرده است، او در قید و بندهای اجتماعی اسیر شده است. با وجودی که فکر می‌کند فردی آزاد است و آزادی‌اش را بیش از هر چیز دوست دارد. آن‌جا که می‌فهمد حاج صمد او را وصی خودش کرده به زنش می‌گوید:

«خانم، من آزادی خودم را از همه چیز بیشتر دوست دارم، اما حالا که زیر دین مرده رفته‌ام، به همین تیغه آفتاب قسم اگر نمردم به همه این کلم بسرها نشان می‌دهم.»

آزادی که داش آکل از آن حرف میزند چیزی جز اسارت در قشری که آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود نیست. اسارتی که او را از داش آکل حقیقی، داش آکل طبیعی دور کرده است. این تحمیل نگاه اجتماعی زندگی داش آکل را صرفا معطوف به دیگران کرده بود. زندگی که خود داش آکل، محور آن نبود.

زندگی داش آکل قبل از عاشق‌شدنش این طور در داستان توصیف می‌شود:

«زندگیش را بمردانگی و آزادی و بخشش و بزرگ منشی می گذرانید. هیچ دلبستگی دیگری در زندگانیش نداشت و همه دارایی خودش را بمردم ندار و تنگدست بذل و بخشش می کرد، یا عرق دو آتیشه می نوشید و سرچهارراه ها نعره می کشید و یا در مجالس بزم  با یکدسته از دوستان که انگل او شده بودند صرف می کرد.
همه معایب و محاسن او تا همین اندازه محدود می شد، ولی چیزیکه شگفت آور بنظر می آمد اینکه تاکنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او رخنه نکرده بود»

او هیچ دلبستگی دیگری جز آزادی و بخشش و بزرگ منشی نداشت یا به عبارتی چیزی را برای خودش نمیخواست، همه دارایی‌اش را به مردم ندار و تنگدست بخشش می‌کرد و روزهایش را با دوستانی که «انگل» او بودند صرف می‌کرد. این تا جایی پیش رفته بود که حتی در ایجاد رابطه عاشقانه با دیگری ناتوان مانده بود.

اما وقتی مرجان را میبیند با یک نگاه عاشق او میشود.

«بعد همینطور که سرش را برگردانید، از لای پردهء دیگر دختری را با چهره برافروخته و چشم‌های گیرنده سیاه دید. یک دقیقه نکشید که در چشمهای یکدیگر نگاه کردند، ولی آن دختر مثل اینکه خجالت کشید، پرده را انداخت و عقب رفت. آیا این دختر خوشگل بود؟ شاید، ولی در هر صورت چشمهای گیرنده او کار خودش را کرد و حال داش آکل را دگرگون نمود، او سر را پایین انداخت و سرخ شد»

 داش آکل بعد از عاشق شدنش دچار تعارض‌های درونی می‌شود، وجه ناخودآگاهش با وجوه آگاه او در تضاد قرار می‌گیرد همان طور که در نظریۀ روانکاوی باور بر این است که انسان از دورن دوپاره بوده و شکافی بین خود بیرونی و خود درونی انسان وجود دارد. فروید برای تبیین ذهن انسان، ذهن را متشکل از سه کنش‌گر «نهاد»، «خود» و «فراخود» می‌داند که انسان را به انجام دادن یا انجام ندادن کاری سوق می‌دهند. نهاد به طور کامل در ضمیر ناخودآگاه انسان جای دارد و دربردارندۀ خاطرات پنهانی انسان است همچنین رانه‌های مربوط به روابط با جنس مخالف و سائق‌های ستیزه‌جویانه را نیز شامل می‌شود. نهاد غریزه‌های بدوی و لذت‌جویانه را اجابت می‌کند و به هیچ نظام اخلاقی یا الزام قانونی‌ای اعتنایی ندارد. در واقع تنها اصلی که نهاد به رسمیت می‌شناسد اصل لذت است.(پاینده, 1397)

از سویی دیگر فراخود، بایدها و نبایدهای اخلاقی و قانونی و همچنی قیدوبندهای اجتماعی را گوشزد می‌کند. فراخود در پی استقرار اصول اخلاقی و ارزش‌های عمومی جامعه است و برای این کار دائما با نهاد در کشمکش است.(پاینده, 1397)

در این داستان داش آکل، دائما در حال کشمکشی روانی (کشمکشی بین دوپاره از نفسِ اشتقاق‌یافتۀ شخصیتی واحد) است بین نهاد که او را به سوی عشق به مرجان سوق می‌دهد و از سویی دیگر فراخود که به او گوشزد می‌کند که نباید عشقش را به مرجان ابراز کند چرا که او وصی و قیم مرجان است. «خود» داش آکل که واسطی است بین این دو کنش‌گر، درمانده شده است:

«اما از روزیکه وکیل و وصی حاجی صمد شد و مرجان را دید، در زندگیش تغییر کلی رخ داد، از یکطرف خودش را زیر دین مرده می‌دانست و زیر بار مسولیت رفته بود، از طرف دیگر دلباخته مرجان شده بود.»

«خود» کنشگری است که در این میان قصد دارد توازنی بین نهاد و فراخود برقرار کند، این کنشگر نه اسیر میل لذت جویی نهاد میشود و نه تابع کامل قید و شرط های اجتماعی بلکه واسطه ای است که از «اصل واقعیت» تبعیت میکند و سعی میکند تصمیمات دوراندیشانه گرفته و لذت را با لحاظ کردن قوانین فراخود تا حد امکان برآورده سازد. (پاینده, 1397)

عاشق شدن داش آکل یعنی پیروی کردن از اصل لذت در کنشگر «نهاد»، اما این میل همیشه از سوی فراخود سرکوب می‌شود، «خود» برای ایجاد توازن در این جنگ نابرابر چاره را در «روایت‌کردن» می‌بیند. در نظریۀ روانکاوی نیز بیان‌کردن راهی است برای گذر از ضمیرناخودآگاه به ضمیرخودآگاه. در این داستان هم، داش آکل با درددل کردن با طوطی‌اش، گویی نیروهای سرکوب‌شده در ناخودآگاه را به سطح آگاهی پیش می‌راند. در ابتدای داستان می‌خوانیم که داش آکل قفس کرکی را کنار خودش گذاشته است. انگار از تعلقات دنیا همین کرکی برایش مهم است چرا که وقتی خبر مرگ حاج صمد را می‌شنود تنها چیزی که دارد یعنی همین قفس کرکی را به بدست شاگرد قهوه چی می‌سپارد و از قهوه خانه بیرون می‌رود. اما بعد از عاشق شدنش به مرجان برای خودش یک طوطی می‌خرد.

«شبها از زور پریشانی عرق می نوشید و برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بود. جلو قفس می نشست و با طوطی درددل می کرد»

داش آکل روز بعد از عاشق شدنش سرگرم کارهایی می‌شود که تا به حال هیچ‌کدام از این مشغولیت‌ها را از او در داستان سراغ نداریم، انگار روزگارش به یک باره آن چنان تغییر می‌کند که تبدیل به کس دیگری می‌شود:

«داش آکل از روز بعد مشغول رسیدگی به‌کارهای حاجی شد، با یکنفر سمسار خبره، دونفر داش محل و یکنفر منشی همه چیزها را با دقت ثبت و سیاهه برداشت. آنچه زیادی بود در انباری گذاشت. در آن‌ را مهروموم کرد، آنچه فروختنی بود فروخت، قباله‌های املاک را داد برایش خواندند، طلب هایش را وصول کرد و بدهکاری‌هایش را پرداخت. همه اینکارها در دو روز و دو شب روبراه شد»

 با عاشق شدنش کم‌کم اعتباری که برای خودش میان لوطی‌ها و لات‌های شهر کسب کرده بود، رنگ می‌بازد و داش آکل اهمیتش را هم از دست می‌دهد:

«دیگر حنای داش آکل پیش کسی رنگ نداشت و برایش تره هم خورد نمی کردند» و یا «همه داشها و لاتها که با او همچشمی داشتند به تحریک آخوندها که دستشان از مال حاجی کوتاه شده بود، دو بدستشان افتاده برای داش آکل لغز می‌خواندند و حرف او نقل مجالس و قهوه خانه ها شده بود»

گویی آن قید و بندها با ریسمان عاشقی‌اش از وجودش باز می‌شود، هر چند که داش آکل گمان می‌کند عشق بندی است که آزادی‌اش را از او گرفته است، ولی حقیقت چیز دیگری است. داش آکل عاشق، آزادتر است.

داش آکل دیگر آن داش آکل قبلی نیست که این تعریف و تمجیدها برایش جایگاهی داشته باشد، چرا که تمام هوش و حواسش را پیش مرجان جا گذاشته است.

«داش آکل خوب یادش بود که سه روز پیش در قهوه خانه دومیل کاکارستم برایش خط و نشان کشید، ولی از آنجایی‌که حریفش را می‌شناخت و می‌دانست که کاکا رستم با امام‌قلی ساخته تا او را از روببرند، اهمیتی بحرف او نداد، راه خودش را پیش گرفت و رفت. در میان راه همه هوش و حواسش متوجه مرجان بود، هرچه می خواست صورت او را از جلو چشمش دور بکند بیشتر و سخت تر در نطرش مجسم می شد.»

«داش آکل از گوشه و کنار این حرفها را می‌شنید ولی بروی خودش نمی‌آورد و اهمیتی هم نمی‌داد، چون عشق مرجان، طوری در رگ  و پی او ریشه دوانیده بود که فکر و ذکری جز او نداشت.»

داش آکل بعد از عاشقی نیاز به گفتن پیدا میکند نیاز به روایت کردن نیاز به دردل کردن. حتی اگر همدمش یک طوطی باشد که رمز و رازهای عاشقی‌اش را فقط گوش می‌کند و تکرار.

از پس همین درددل کردن‌ها و سخن‌گفتن‌هاست که کم‌کم خاطرات دوران گذشته‌اش را به یاد می‌آورد.

«زندگی گذشته خود را بیاد آورد، یادگارهای پیشین از جلو او یک به‌یک رد می‌شدند. گردش‌هایی که با دوستانش سر قبر سعدی و باباکوهی کرده بود به یاد آورد، گاهی لبخند میزد، زمانی اخم می‌کرد.»

 و داش آکل می‌فهمد: «چیزی که برایش مسلم بود این که از خانه خودش هم می ترسید» در اینجا خانه نمادی است از ضمیر خودآگاه داش آکل، یا همان Ego که صحنۀ نبرد است که دیگر جای امنی برای سکونت نیست. در واقع از منظر ناخودآگاهانه، خانه می‌تواند محل تنش و ناراحتی، محل به یادآوردن خاطرات تلخ و کلا مکانی تشویش اور است که خود شخص با آن وقوف ندارد (پاینده, 1397). داش آکل دیگر نمی‌داند باید اصل لذت‌جویی را دنبال کند و یا اصول اخلاقی و ارزشی را.  و بنابراین به خانه نمی‌رود هیچ وقت دیگر به خانه نمی‌رود، اشاره به مست‌شدن یعنی بازگشت به ضمیر ناخودآگاه، یعنی تسلیم شدن به  id یا نهاد که در این جنگ نابرابر با فراخود در تمام این سال‌ها مغلوب شده بوده است و دیگر داش آکل خسته است و دیگر «خودش» توان و تحمل این کشمکش را ندارد و میخواهد به نهادش پناه ببرد:

«می خواست برود دور شود. فکر کرد باز هم امشب عرق بخورد و با طوطی درددل بکند! سرتاسر زندگی برایش کوچک و پوچ و بی معنی شده بود»

سوال مهمی که می توان مطرح کرد این است که چرا داش آکل نمی‌تواند به وصال مرجان برسد؟ با خواندن موشکافانه داستان، می‌توان به چندین دلیل اشاره کرد.

اولین و مهم ترین دلیل، از دست رفتن «آزادی» است:

« او نمی خواست که پای بند زن و بچه بشود، می خواست آزاد باشد، همان طور که بار آمده بود.»

دومین دلیلش این باور بود که نباید عاشق مرجان شود چرا که قیم و وصی اوست:

«پیش خودش گمان می کرد هرگاه دختری که به او سپرده شده بزنی بگیرد، نمک به حرامی خواهد بود.»

و دلیل سوم این بود که فکر میکرد مرجان می‌توانست شوهری خوشگل تر و جوان تر از او پیدا کند:

«هر شب صورت خودش را در آینه نگاه می کرد جای جوش خورده زخمهای قمه، گوشه چشم پایین کشیده خودش را برانداز می کرد و با آهنگ خراشیده ای بلند بلند می گفت: «شاید مرا دوست نداشته باشد! بلکه شوهر خوشگل و جوان پیدا بکند... نه، از مردانگی دور است... او چهارده سال دارد و من چهل سالم است... اما چه بکنم؟ این عشق مرا میکشد... مرجان ....تو مرا کشتی... به که بگویم؟ مرجان... عشق تو مرا کشت...!»
 

اگر بخواهیم دقیق تر دلایل داش آکل را برای ابراز عشق نکردن به مرجان مرور کنیم باید بررسی کنیم

  1. آیا داش آکل قبل از عاشق شدن به مرجان فردی آزاد است؟
  2. آیا این باور که «کسی که قیم و وصی فرد دیگری است، مجاز نیست رابطه عاشقانه با او داشته باشد» باور رایج در آن جامعه بوده است؟
  3. آیا سن و ظاهر داش آکل در نظر مرجان ناخوشایند است و آیا مرجان برای انتخاب شوهر به سن و ظاهر مرد توجه دارد؟

برای پاسخ به سوال اول می‌بایست مفهوم آزادی را در نگاه داش آکل مورد بررسی قرار دهیم.

در مورد سوال اول باید اشاره کرد که درست است که داش آکل از همان ابتدا نیازش به «آزاد بودگی» را چندین و چند بار تکرار می‌کند، اما بعد از عاشق‌شدنش به مرجان و عروسی مرجان کم‌کم می فهمد که قبل‌تر‌ها آزاد نبوده است بلکه گرفتار آداب و رسوم اجتماعی بوده است. داش‌آکل وقتی به رسم قدیم، شب به خانه ملااسحق عرق کش جهود رفته بود زیر لب اشعار زیر را زمزمه می‌کند:

«به شب‌نشینی زندانیان برم حسرت،
که نقل مجلسشان دانه های زنجیر است»

«دلم دیوانه شد، ای عاقلان، آرید زنجیری،
که نبود چارهء دیوانه جز زنجیر تدبیری!»

هر دوی این ابیات در خصوص آزادی و اسارت است، گویی داش آکل دیگر در سودای آزادی نیست، انگار متوجه شده است که آن آزاد بودنی که خیال می‌کرده از آن برخوردار است، وهمی بیش نبوده است. با دقت در این قسمت از داستان درمی‌یابیم که داش آکل، شب هنگام می‌تواند با خود حقیقی‌اش روبرو شود. در این جا شب، دلالت بر ضمیر ناخودآگاه داش آکل دارد که انعکاس احساسات اصیل او را می‌توان در آن مشاهده کرد. در واقع «داش آکل حقیقی» یا «داش آکل طبیعی با تمام احساسات و هوا و هوس» تنها در ناخودآگاهش مجال بروز پیدا میکند. چرا که خودآگاهش صحنه آداب و رسوم های اجتماعی است که همچون بندی به دور وجودش بسته شده است و صحنه تلقیناتی است که از بچه گی به او تحمیل شده است:

ولی نصف  شب، آن وقتی که شهر شیراز با کوچه های پر پیچ و خم،  باغهای دلگشا و شراب های ارغوانیش بخواب می رفت، آن وقتیکه ستاره ها آرام و مرموز بالای آسمان قیر گون بهم چشمک می زدند. آن وقتیکه مرجان با گونه های گلگونش در رختخواب آهسته نفس می کشید و گذارش روزانه از جلوی چشمش می گذشت، همان وقت بود که داش آکل حقیقی، داش  آکل طبیعی با تمام احساسات و هوا و هوس، بدون رودربایستی از توی قشری که آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود، از توی افکاری که از بچگی باو تلقین شده بود، بیرون می آمد و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش می کشید، تپش آهسته  قلب، لبهای آتشین و تن نرمش را حس می کرد و از روی گونه هایش بوسه می زد. ولی هنگامیکه از خواب می پرید، بخودش دشنام می داد، به زندگی نفرین می فرستاد و مانند دیوانه ها در اطاق بدور خودش می گشت، زیر لب با خودش حرف می زد و باقی روز را هم برای این که فکر عشق را در خودش بکشد به دوندگی و رسیدگی بکارهای حاجی می گذرانید.

پس گویی عشق نه تنها با آزادی اش تنافری ندارد بلکه چشمانش را به روی اسارتی که در بندش بوده است می‌گشاید. مصداق دیگری بر این موضوع، این قسمت از داستان است هنگامی که داش آکل در شب عروسی مرجان، بعد از سپردن مرجان به امام جمعه از در خانه خارج می‌شود و با خود فکر می‌کند:

«در کوچه نفس راحتی کشید، حس کرد که آزاده شده و بار مسئولیت از روی دوشش برداشته شده، ولی دل او شکسته و مجروح است»

اشاره به آزاده شدن، و نه آزاد شدن، تاکیدی بر آن گونه آزادی است که عاشقی برایش به ارمغان آورده است.

برای اشاره به سوال دوم باید بررسی کردد که آیا جامعه عاشق شدن داش آکل به مرجان را امری نکوهیده می‌داند؟

«در قهوه خانه پاچنار اغلب توی کوک داش آکل میرفتند و گفته میشد: داش آکل را میگویی؟ دهنش می چاد، سگ کی باشد؟ یارو خوب دک شد، در خانه حاجی موس موس میکند، گویا چیزی می ماسد، دیگر دم محله سردزک که می رسد دمش را تو پاش می گیرد و رد می شود.»

«کاکا رستم با عقده ای که در دل داشت بالکنت زبانش می گفت: سر پیری معرکه گیری! یارو عاشق دختر حاجی صمد شده! گزلیکش را غلاف کرد! خاک تو چشم مردم پاشید، کتره ای چو انداخت تا وکیل حاجی شد و همه املاکش را بالا کشید. خدا بخت بدهد.»

با این اشاره‌ها در داستان مشخص است، که جامعه هنجارهای خود را به داش آکل آن‌چنان تحمیل کرده است که به وجودی‌ترین احساسش یعنی حس عاشقانه‌اش به مرجان فرصت بروز و ظهور نمی‌دهد و داش آکل به درستی آن را مانع رسیدن به مرجان می‌داند. با مفاهیم روانکاوانه میتوان نتیجه گرفت «فراخود» آن چنان سیطره پرقدرتی بر «نهاد» وی داشته که منجر به ناکامی «خود» در برقراری توازن بین این دو نیروی کنشگر روانی شده است. (پاینده, 1397)

نکتۀ آخر این است که آیا همان‌گونه که داش آکل فکر می‌کرد، مرجان به دلیل چهره و سن داش آکل، او را به همسری قبول نمی‌کند؟

این دلیل داش آکل، در انتهای داستان، از اعتبار می‌افتد چرا که می‌خوانیم:

«برای مرجان شوهر پیدا شد،  آن هم چه شوهری که هم پیرتر و هم بدگل‌تر از داش آکل بود»

 

در انتها، باید بر نقش پررنگ نظریۀ روانکاوی در آشکارکردن مفاهیم پنهان داستان کوتاه داش آکل اشاره کرد و تاکید کرد بدون وام گرفتن از مفاهیم، اصول و روش شناسی این نظریه، شناخت بخش مهمی از شخصیت داش آکل و به تبع آن کلیت داستان مغفول خواهد ماند. استفاده از نظریه‌های نقد ادبی همچون نظریه روانکاوی مانند ابزاری است که خواننده را برای درک عمیق تر اثر ادبی یاری خواهد داد.

 

منابع:

پاینده, ح. (1397). نظریه نقد ادبی درسنامه ای میان رشته ای (جلد اول): سمت.

هدایت، ص (1384) سه قطره خون: انتشارات مجید

 

خواندن عمیق جین ایر اثر شارلوت برونته (بخش سوم)

 

نگاهی به جین ایر اثر شارلوت برنته

بخش سوم

ورود جین به تورنفیلد با صحنه‌سازی‌ چیره‌دستانه‌ای در روایت بازنمایی می‌شود. حس بی‌قراری جین از دیدن راچستر «تمام تار و پود بدنم داشت از هم می‌گسیخت. ناگهان حس کردم که هیچ اختیاری روی خودم ندارم. چرا؟ فکر نمی‌کردم وقتی او را ببینم این طور بلرزم یا در حضورش قدرت حرف‌زدن و حرکت‌کردن را از دست بدهم (ص 352)» قدرت حرف زدنش را از دست داده است چرا که در جواب راچستر که در این یک ماه چه میکرده است میگوید: «آقا، بودم پیش زن‌دایی‌ام که از دنیا رفته.» ساختار آشفته این جمله، ذهن آشفتۀ جین را بازنمایی می‌کند. موقعیتی که بسیار پیچیده و عجیب می‌شود هنگامی که به یاد می‌آوریم که جین زمانی این رویدادها را روایت می‌کند که سالها از آن گذشته است و او تنها این خاطرات را مرور می‌کند. گویی راوی، صدای جین را آن‌چنان که باید روایت می‌کند. آن را به میل خود تغییر نمی‌دهد، اصلاحش نمی‌کند. آن صدا در جای‌جای روایت همان‌طور که باید جاری  و ساری است و شنیده می‌شود.

راه‌یافتن به ذهن شخصیت‌های داستان، درک ترس‌ها و امیدهایشان، نگرانی‌ها و انتظاراتشان دشوار است، هر چقدر هم که جین را شناخته باشیم و با غم‌هایش غمگین و با شادی‌هایش شاد شده باشیم، بعید است وقتی این سخن راچستر را می‌شنویم «مثل آدم‌های معمولی تلق‌تلق خیابان و جاده را پشت سر می‌گذاری، فقط برای این‌که توی تاریک روشن غروب یواشکی وارد خانه بشوی، درست عین رویا و شبح. خب، حالا بگو این یک ماه چه غلطی می‌کردی؟ (ص 353)» مانند جین واژه «خانه» و مفهوم مسستر در پشت آن واژه برایمان برجسته شود آن‌چنان که جین از شنیدنش غرق لذت شده است «آخرین کلماتش مرهم بود... انگار تلویحا می‌گفت برایش مهم بوده که من فراموشش کرده‌ام یا نه. وانگهی، تورنفیلد را خانۀ من خوانده بود... طوری که انگار واقعا خانه‌ام بود!». شاید خواندن ادبیات و به خصوص رمان، در چنین موقعیت‌های ظریف و پیچیده‌ای است که رسالت خود را برای انسانی‌تر دیدن، برای درک جزئیات حسی، برای آگاهی از وضعیت‌های روانی، بیم‌ها و امیدهای شخصیت‌ها به انجام می‌رساند.

جین نخستین بار احساس عاشقانه‌اش را هنگام رسیدن به تورنفیلد به راچستر بیان می‌کند «بدون این‌که کلمه‌ای بگویم از سنگچین رد شدم و خواستم بی سروصدا بروم. اما چیزی نگهم داشت. نیرویی باعث شد سرم را برگردانم. گفتم که... – چیزی در درونم بر خلاف اراده‌ام به سخن درآمد بله، گفتم: آقای راچستر، از لطف شما ممنونم. نمی‌دانید چه‌قدر خوشحالم که برگشته‌ام پیش شما. هر جا که باشید خانۀ من است... یگانه خانه‌ام». بعد از این اظهار علاقه، رابطۀ آن‌ها با شیب تندی به سمت نزدیکی بیشتر به پیش می‌رود تا جایی که انگار چاره‌ای ندارند جز این‌که برای همیشه کنار هم باقی بمانند.

توصیف طبیعت در این رمان بسیار دلالتمند است. وقتی جین امیدی در دلش کم‌کم بیدار می‌شود آسمان این طور توصیف شده است: «آفتابی درخشان انگلستان را فرا گرفته بود. آسمانی چنین صاف و خورشیدی چنین تابان، آن هم روزهای پیاپی، یا به سراغ سرزمین جزیره‌ای ما نمی‌آید یا اگر بیاید دوام نمی‌یابد.» و در ادامه توصیفی بس صناعتمند از طبیعت را داریم «انگار دسته‌ای از روزهای ایتالیایی، مانند فوجی از پرنده‌های شکوهمند مهاجر، از جنوب آمده بودند و بر صخره‌های الیبون نشسته بودند» تشبیه روزهای ایتالیایی به پرنده‌های مهاجر، و استعاره نشستن پرنده‌های مهاجر بر صخره‌های آلیبون برای اشاره به روزهای گرم و آفتابی انگلستان از قسمت‌های زیبای توصیف روایت است.

تب و تاب آن شب طوفانی هنگامی که جین و راچستر در باغ میان درختان و گل‌های زیبای عمارت قدم می‌زنند از صحنه‌های بی‌نظیر داستان است. خواننده تا حدی از نقشه‌های راچستر اطلاع دارد ولی جین با تردید و دودلی به حرف‌های او می‌نگرد و در دلش غمی تلخ و سنگین حس می‌کند. راچستر از ازدواجش با دوشیزه اینگرام می‌گوید و تمام حس‌های خفته جین را بیدار می‌کند. جین منقلب می شود و بی‌اختیار اشک‌هایش سرازیر می‌شود. آن دو زیر درخت شاه‌بلوط و روی ریشه‌های کهنسال آن بر نیمکتی می‌نشینند و در آنجا راچستر نقشۀ خود را برای جین بازمی‌گوید «از تو...  از تو که بی‌چیز و گمنامی، کوچک و ساده‌ای، از تو تقاضا می کنم مرا به شوهری قبول کنی».

در آن شب هم قبل از تقاضای ازدواج راچستر «بادی وزید و گذرگاه برگ‌بوها را روبید و شاخه‌های شاه‌بلوط را لرزاند و بعد گم شد... دور شد... به جای نامعلومی رفت... محو شد» و بعد هم که آنها تمام احساسشان را برای هم آشکار می‌کنند می‌خوانیم: «شب را چه شده بود؟ ماه هنوز بالا بود ولی ما در تاریکی بودیم... درخت شاه‌بلوط را چه شده بود؟ پیچ‌وتاب می‌خورد و خش‌خش می‌کرد» و صبح روز بعد می‌بیند که درخت بزرگ شاه‌بلوط تهِ باغ، شب قبل صاعفه خورده و نصفش شکسته است. تمام این توصیفات و صحنه‌ها حکایت از اتفاقی ناخوشایند دارد، اتفاقی که اگر چه به ظاهر مبارک است ولی در پسِ آن خبر از وقوع چیزی نامیمون می‌دهد.

جین به آرزوی دست‌نایافتنی‌اش نزدیک است، انگار در یک‌ قدمی رسیدن به ادوارد عزیزش است. هم نگران است هم بی‌قرار. «چشم‌هایش انگار به چشمۀ آرزو باز شده است و جرعه‌هایی از جویبار پرتلآلو آن را نوشیده است (ص 371)» راچستر راه اشتباهی برای خوشحال کردن جین می‌پیماید، جین هیچ‌گاه با جواهرات و زنجیرهای الماس‌نشان خوشنود نشده‌است. راچستر انگار جین را نمی‌شناسد. اما جین در عین شور عاشقانه، نگاهی عاقلانه دارد. می‌داند تب‌وتاب عاشقی زیاد نمی‌پاید: «تا مدتی شاید همین‌طور باشید که الان هستید... مدت خیلی کوتاهی. بعد سرد می‌شوید. بعد از آن، دمدمی مزاج می‌شوید، بعد هم بداخلاق می‌شوید، و من باید خیلی تلاش کنم تا راضی نگه‌تان دارم. ولی خوب که به من عادت کردید شاید بار دیگر از من خوشتان بیاید... می‌گویم خوش‌تان بیاید، نه این‌که عاشق من باشید. به نظر من، عشق شما تا شش ماه می‌جوشد. شاید هم کمتر از شش ماه».

راچستر به جین می‌گوید چیزی از او طلب کند، چیزی بخواهد «الان چیزی از من بخواه، جین عزیز... ولو یک چیز خیلی کوچک. دوست دارم از من چیزی بخواهی...» و جین میگوید: «معلوم است که می‌خواهم، آقا. تقاضایم حاضر و آماده است (ص 376)» و ما در مقام خواننده باز وسوسه‌ای در دلمان می‌افتد که شاید راز معمای این عمارت گشوده شود، بلکه نگرانی‌های جین کم‌رنگ تر شود، دوست داریم جین از راچستر بخواهد از اتفاقات عجیب آن خانه برایش بگوید. راچستر هم گویا مانند خواننده حدس می‌زند که جین ممکن است از چیزی بپرسد که او مایل نیست توضیح دهد: «خب، آقا، لطفا کنجکاوی‌ام را ارضا کنید که عمدتا به یک موضوع بر می‌گردد. (ص 376)» راچستر نگران می‌شود و می‌پرسد: «چه موضوعی؟ چه شده؟ کنجکاوی خطرناک است. خوب شد قسم نخوردم هر تقاضایی را اجابت کنم (ص 378)» راچستر نمی‌خواهد جین کنجکاوی کند می‌گوید: «کاش به جای کنجکاوی در اسرار، نصف املاکم را می‌خواستی». اما جین انگار به اندازه ما، کنکجکاو دانستن نیست، انگار به اندازه ما در مقام خواننده به دنبال آشکار شدن حقیقت نیست. گویی به عمد، تمام تردیدهایش را به کناری گذاشته است و ترجیح می‌دهد به جای گشودن رازهای آن خانه، دل به عشقی بسپارد که وجودش را گرم کرده است. از راچستر فقط می‌پرسد که چرا این طور ابراز کرده است که می‌خواهد با دوشیزه اینگرام ازدواج کند!

شخصیت راچستر در بعضی صحنه‌های داستان، فرصت بروز پیدا می‌کند، صحنه‌ای که راچستر و جین قصد خرید‌کردن دارند و ادل دوان‌دوان و مشتاقانه دوست دارد همراهی‌شان کند یکی از آن صحنه‌هاست. پاسخ راچستر به این همه شور و شوق ادل عجیبت است: «به او گفتم. توله با خودم نمی‌برم!... فقط خودت. (ص383)» و یا «طوری ادل را داد طرف من انگار که یک سگ بغلی است (ص 384)». این هنگامی مهم می‌شود که جین شخصیت دوشیزه اینگرام را از روی رفتارش با ادل شناخته بود آن‌جا که جین برای تحلیل شخصیت دوشیزه اینگرام می‌گوید: «خیلی وقت‌ها خصوصیات بد خود را لو می‌داد -  مثلا از ادل کوچولو بدش می‌آمد و این را ابراز می‌کرد. هر وقت ادل به طرفش می‌رفت با متلک او را می‌راند (ص 270)» ولی چشمان جین به روی راچستر بسته است.

روزهای باقی‌مانده تا ازدواج، پر تشویش است، به یاد بیاورید خواب‌های جین را (ص 406 تا 608). همه‌چیز خبر از اتفاقی ناگوار می‌دهد، علاوه بر خواب‌ها، زنی هم در شب به جین حمله‌ور می‌شود، زنی که جین او را بلند قد و هیکل‌دار، با موهای تیره و پرپشت و بلند، ترسناک و شبیه ارواح توصیف می‌کند. توصیف جین از این زن، تفاوت‌هایش را با نژاد زن‌های انگلیسی برجسته می‌کند. از همین توصیفات می‌توان به احساس بیگانگی بین آن‌ها پی برد. جین با دیدن این زن از ترس بی‌هوش می‌شود، بار قبلی که از ترس بی‌هوش شده بود، هنگام زندانی‌شدن در اتاق قرمز بود.

بالاخره زمان مراسم ازدواج آن‌ها فرا می‌رسد، نوع روایت در لحظاتی که جین و راچستر در کلیسا ایستاده‌اند و منتظر انجام مراسم هستند، خواندنی است. روایت به طرز عجیبی انگار از منظر راوی سوم شخص روایت می‌شود. با این‌که لحظات پرتب‌وتابی را در کلیسا شاهد هستیم ولی جین نوعی آن لحظات را روایت می‌کند گویی تمام این اتفاقات برای کسِ دیگری افتاده است نه خودش. به این قسمت‌های داستان دقت کنید:

«کشیش، که نگاهش را از کتابش برنداشته بود و فقط برای یک لحظه نفس تازه کرده بود، آماده شد که ادامه بدهد. داشت دستش را به طرف آقای راچستر دراز می‌کرد و دهان باز کرده بود تا بگوید «آیا این زن را به همسری اختیار خواهی کرد؟...» که ناگهان صدای واضحی از کنار ما بلند شد:

این ازدواج نمی‌تواند سر بگیرد. من اعلام می‌کنم که مانعی در کار است.

کشیش به گوینده نگاه کرد و ساکت شد. دستیارش نیز ساکت شد. آقای راچستر تکانی خورد، انگار زلزله زیر پاهایش درگرفته باشد. محکم ایستاد و بدون آن‌که سرش یا نگاهش را برگرداند گفت: «ادامه بدهید.»

....(ص417)»

اگر خوب به این قسمت از داستان که می‌توان گفت یکی از نقاط اوج روایت است دقت کنیم، می‌بینیم جین از کشیش، از دستیار کشیش و از راچستر حرف زده است ولی هیچ‌چیز از حس‌وحال خودش نگفته است. تمام آرزوهای جین با شنیدن همین جمله، نقش بر آب شده است اما جین انگار که آن جمله را نشنیده است. روایت در اوج گره‌افکنی‌اش به یک‌باره از راوی خودگو گویی تبدیل به راوی برون‌رویداد شده است که همه‌چیز را فقط توصیف می‌کند و راهی به کنه و عمق ذهنیت شخصیت‌ها نمی‌یابد.

این قطعه از روایت مرا یاد صحنه‌های سینمایی می‌اندازد که در اوج روایت فیلم، گاهی می‌بینیم صدای صحنه قطع می‌شود، همه‌چیز با حرکات آهسته به نمایش درمی‌آید و بیننده فقط ظاهر صحنه‌ها را می‌بیند و بعد از گذشت چند دقیقه، دوباره همه‌چیز جان می‌گیرد. در این داستان هم، بعد از نقطه حساس روایت، و معلوم شدن این‌که راچستر قبلا همسری داشته است که هنوز در قید حیات است، انگار دوباره جین، صدا و نگاه روایت را در دست می‌گیرد و می‌گوید:

«با شنیدن این کلماتی که آهسته ادا شده بودند، تار و پود وجودم چنان لرزید که از رعد و برق هم نمی‌لرزید. این ضربۀ آرام، چنان به وجودم رسوخ کرد که از یخ و آتش هم کاری‌تر بود..(ص 418)»

ازدواج سر نمی‌گیرد. امیدهای جین یک‌سره مرده‌اند، به مرگی خاموش، آن‌گونه که شبی بر تمام نخست‌زادگان زمین مصر نازل شده بود (ص 427).

سخنان جین بعد از این واقعه، به راستی که غمِ زیادی به دل هر خواننده‌ای می‌نشاند. جین تصمیم به رفتن دارد، اما ما هم شریک تلخی این تصمیم جین هستیم. انگار در دل‌مان آرزو داریم که تصمیمش محقق نشود، که پشیمان شود از رفتن، که کنار عشقش بماند. بماند و فراموش کند که راچستر بی‌وفایی کرده است. اما جین همیشه در زندگی‌اش وفادار به اصولی است که کوتاه آمدن از آن‌ها را شایسته نمی‌داند.

«ارادۀ بلند شدن نداشتم. نای گریختن نداشتم. بی حال دراز کشیده بودم و دلم می‌خواست بمیرم. فقط یک چیز در درونم می‌جنبید و انگار حیات داشت... یاد خدا. همین یاد خدا، دعایی خاموش در من برانگیخت...از من دور مباش زیرا که بلا نزدیک است و کسی نیست که مدد کند»

بخش دوم داستان با چنین صحنه‌ای به پایان می‌رسد.

 

 

برونته, ش. (1397). جین ایر. (ر. رضایی, مترجم) تهران: نشر نی.

خواندن عمیق جین ایر اثر شارلوت برونته (بخش دوم)

 

نگاهی به جین ایر اثر شارلوت برنته

 

بخش دوم

بخش دوم رمان، با تب‌وتاب جین آغاز می‌شود، با بی‌قراری‌اش در دیدن راچستر، جین عاشق شده است و بعد از یک شبِ بی‌خوابی پر تب و تاب منتظر دیدار دوباره اوست. اما روایت همیشه آن‌چنان پیش می‌رود که بعد از هر نزدیک‌شدنی دوباره فاصله‌ها رخ می‌دهد. جین همان‌که در دام عشق راچستر می‌افتد در موقعیتی قرار می‌گیرد که تلاش می‌کند عشقش را از دل بیرون کند. راچستر به سفری رفته است و تا هفته‌ها به تورنفیلد برنمی‌گردد. در این فاصله خانم فیرفاکس به جین می‌گوید که راچستر با دوشیزه‌ای آشناست که گمان می‌رود با او ازدواج کند. جین با قوه تخیل بی‌نظیرش او را تصور می‌کند و دلش سرشار از غم و حسرت می‌شود و تصمیم می‌گیرد فقط از عقل و اراده فرمان ببرد. آن رخسارۀ باشکوه و سرشار از هماهنگی را فراموش نکند. طرحی از چهره خیالی آن دختر می‌کشد تا در آینده هر وقت خیال کرد که راچستر نظر لطفی به او دارد، آن را ببیند و تسلیم احساسش نشود (ص 236). پایبندی به اصول یکی از دغدغه‌های جدی جین است که در ادامه داستان بیشتر بازنمایی می‌شود ولی در گفت‌وگوهای درونی او نیز آشکار است.

راچستر با میهماناش برمی‌گردد، ضیافتی ترتیب داده است که آتش حسادت را در قلب جین شلعه‌ور کند، جین این را نمی‌داند و گمان می‌کند این زمینه‌سازی است برای ازدواج راچستر با دوشیزه اینگرام. از سوی میهمانان تحقیر می‌شود با بی‌محلی با او رفتار می‌کنند: «بلند شدم و تعظیم کردم. یکی دو نفرشان در جواب من سری تکان دادند، اما بقیه فقط نگاهم کردند. (ص 242)» جین به روابط میان آن‌ها با نگاهی دقیق و موشکافانه خیره می‌شود. آن‌ها را در همان چند هفته که از دور نگاه می‌کند، خوب می‌شناسد و تحلیل‌هایش را از شناختش روایت می‌کند.

در این اثنا جین می‌فهمد که از عشق به راچستر رهایی ندارد «نگاه می‌کردم و لذت می‌بردم – لذتی گرانبها اما تلخ، مثل طلای خالصی که تیزی‌اش آدم را بسوزاند، شبیه حالت آدم تشنه‌ای که می‌داند آب چشمه زهرآگین است اما باز هم خم می‌شود و طوری می‌نوشد که انگار جرعه‌های بهشت است (ص 254)» جین می‌داند که نباید تسلیم احساسش شود «نمی‌خواستم دوستش داشته باشم. ای‌ خواننده، می‌دانی که چقدر تلاش کرده بودم جوانه‌های عشق را که در جانم سبز شده بودند را از وجودم دور کنم. حالا، با اولین دیدار دوباره، این جوانه‌ها خودبه‌خود سر بر می‌آوردند، سبز و قدرتمند، بی آن‌که به من نگاه کند مرا عاشق خود می‌ساخت (ص 254)» خود را سرزنش می‌کند: «مگر به خودم نگفته بودم که من هیچ رابطه ای با او ندارم جز این‌که از او حقوق می‌گیرم؟ مگر به خودم نگفته بودم او فقط کارفرمایی است که به من حقوق می‌دهد؟ حالا برعکس شده! دست خودم نیست! (ص 255)» و بعد ناامیدانه با خود می‌گوید: «باید مدام به خودم بگویم که ما برای همیشه از هم جداییم. با این حال، تا نفس می‌کشم و فکر می‌کنم، دوستش دارم (ص 255)» و این اعتراف صادقانه جین همراه با رنجی دردناک خواننده را در لذت تلخ جین شریک می‌کند.

تقابل بین عقل و احساس یکی از پررنگ‌ترین تم‌های این رمان است که در جای‌جای روایت بازنمایی شده است. به یادبیاورید جدال بین ماندن و رفتن را در جین هنگام ترک تورنفیلد، به یاد بیاورید گفتگوهای درونیش که مانند طوفانی جسم و روحش را درمی‌نوردید. به یاد بیاورید رنجی را که تردید میان احساس عاشقانه‌اش به راچستر و پایبندی به اصولش موجب می‌شد.

جین در قسمتی از روایت از بازنمایی احساست درونی‌اش امتناع می‌کند مانند راویِ بی‌طرفی ایستاده است و تنها گفتگوهایی را که شکل می‌گیرد بازگویی می‌کند. گفتگوهایی که اتفاقا حول شخصت خود او و شغلش اتفاق می‌افتد. جایی که میهمانان عمارت دربارۀ جین و معلم سرخانه‌بودنش با هم صحبت می‌کنند: «من و مری ده دوازده معلم داشتیم که نصف‌شان نفرت‌انگیز بودند، نصف دیگرشان مسخره. همه هم مفت‌خور (ص 257)» و یا «حرف معلم ها را نزن. اصلا کلمه معلم اعصابم را به هم می‌ریزد. از بی‌لیاقتی و سربه‌هوایی‌شان چه عذاب‌ها که نکشیدم. خدا را شکر که دیگر با آن‌ها سر و کار ندارم! (ص 257)» و در تمام این صحنه، راچستر ایستاده است مانند کارگردانی که آن را کارگردانی می‌کند.

اگر چه، جین از آن صحنه‌های تحقیرآمیز و رنج‌آور چیزی نمی‌گوید، روایت اما با صحنه‌ای تمام آن‌چه بر جین گذشته است را بازنمایی می‌کند:

 «به من خیره شد.

بعد گفت: و کمی هم غمگین. برای چه غمگین‌اید؟ به من بگویید.

هیچ، آقا... هیچ. غمگین نیستم.

ولی من می‌گویم غمگین‌اید... آن قدر غمگین‌اید که با چند کلمۀ دیگر اشک به چشم‌تان می‌آید. همین حالا هم اشک به چشمتان آمده. برق می‌زند. در چشم‌تان جمع شده. یک دانه از مژۀ شما لغزیده و افتاده روی کف‌پوش... (ص 263)»

و پس از این صحنه، خواننده هر آنچه جین بر زبان نیاورده را می‌داند.

یکی از معدود مصداق‌هایی که جین با نگاهی انتقادی به راچستر فکر می‌کند در خصوص رابطه‌اش با دوشیزه اینگرام است: «هنوز اشکال نگرفته‌ام به این که چرا اقای راچستر می‌خواست به خاطر مصلحت و روابط ازدواج کند. اولین بار که این موضوع را فهمیدم شگفت‌زده شدم. فکر نمی‌کردم که او مردی باشد که در انتخاب همسر تحت‌تاثیر چنین عوامل پیش‌پاافتاده‌ای قرار بیرد. اما وقتی به موقعیت و تربیت دو طرف و مسائل دیگر فکر کردم، دیدم که نباید اقای راچتر و دوشیزه اینگرام را سرزنش کند. چون مطابقت تصورات و اصولی عمل می‌کردند که در ذهنشان جا گرفته بود.» جین افکار اصیلی دارد، افکاری که به این قراردادهای تصنعی و مصلحت‌اندیشانه بی‌توجه است و به نیازهای اصیل خود متعهد است. و هر چیزی غیر از آن را به دیده شک می‌نگرد. نگاه‌های طبقاتی که انسان‌های اطرافش تحت‌تاثیر آن‌ها روابط خود و حتی روابط عاشقانه خود را تنظیم می‌کنند برای جین احمقانه جلوه می‌کند.

جین می‌داند که حس عاشقانه او به راچستر جلوی توجه به عیب و ایرادهای او را گرفته است: «اصلا داشتم همه عیب و ایرادهای او را نادیده می‌گرفتم. قبلا سعی می‌کردم همه جنبه‌های شخصیت او را بکاوم، بد و خوب را کنار هم بسنم، و بعد از سبک سنگین کردن بدی‌ها و خوبی‌ها نظر منصفانه بدهم. حالا دیگر اصلا بدی نمی‌دیدم (ص 273)»

راچستر در قامت زنی کولی به خانه برمی‌گردد تا در لباسی مبدل حرف‌های ناگفته دختران عمارت را بشنود و آنان را در بوتۀ آزمایش بگذارد. گویی تنها حرف‌های حقیقی هنگام برافتادن نقاب‌های ثروت و طبقۀ اجتماعی و موقعیت‌های برساخته رخ می‌نماید. راچستر در قامت مردی ثروتمند و از طبقه اشرافی نمی‌تواند حرف‌ها و احساس‌های واقعی آن دوشیزگان را بشنود حقایقی که پیرزنی ژنده‌پوش و کولی میتواند بدان آگاهی یابد. و در همان موقعیت است که راچستر با صراحت از احساس عاشقانه‌اش به جین سخن می‌گوید و هم نقاب از چهره‌اش برمی‌دارد و هم از دلش.

نکته مهم دیگری که در این موقعیت حائز اهمیت است، شناخت راچستر از جین است که در بین حرف‌های پیرزن کولی بازنمایی می‌شود و آشکار می‌کند که راچستر تا چه حد به عمق وجود جین نفوذ کرده است: «پیشانی‌تان می‌گوید: عقل محکم نشسته است و زمام را به دست دارد و اجازه نمی‌دهد احاسا‌س‌ها سرریز کنند و او را به ورطه‌های جنون‌آسا بکشانند. شور و سودا شاید بی‌امان طغیان کند، مانند کافران وحشی، و امیال هم شاید به انواع چیزهای واهی میدان دهند، اما همیشه عقل و تدبیر است که همه‌جا حکم نهایی را صادر می‌کند و در هر نوع تصمیم‌گیری رای غایی را می‌دهد» و در پاسخ به پیشانی یا به عبارتی حرف‌های نهفته در دل جین چنین می‌گوید: «خوش گفتی، ای پیشانی. سخنت محترم است. من نقشه‌هایم را کشیده‌ام... نقشه‌هایی که آن‌ها را درست می‌دانم... و در این نقشه‌ها به حکم وجدان و به ندای عقل گوش فرا داده‌ام. می‌دانم که در جام سعادتی که به آدمی داده می‌شود، اگر دردی از شرم یا رنگ‌وبویی از پشیمانی پیدا شود، آن‌گاه جوانی به سرعت رنگ می‌بازد و شکوفه‌اش پرپر می‌شود.... (ص 292)».

ولی همان طور که در ادامه داستان مشخص است، راچستر علی رغم شناختی که از جین دارد و علی‌رغم حرف‌هایی که آن روز در مقابل جین می‌زند، چشم بر ندای عقل می‌بندد و نقشه‌هایش را بدون اعتنا به باورهای جین پیش می‌برد.

در میانه آن میهمانی، بیگانه‌ای از راه رسیده است و خودش را دوست راچستر معرفی کرده است و میان جمع میهمانان جا گرفته است، میسن. که همان شب اتفاقی سهمگین برایش می‌افتد. جین صدایی می‌شنود و به اطاق راچستر می‌رود و می‌بیند که دوباره قاتلی که در عمارت سکنی دارد این بار به جان میسن افتاده است. راچستر نمی‌گذارد هیچ‌کدام از میهمانان از این اتفاق بویی ببرند، دکتر خبر می‌کند و بعد از رسیدگی به میسن او را از عمارت خارج می‌کند. جین می‌ماند و هزاران سوال بی پاسخ. راز و معمایی هراسناک که راهی به آن نمی‌یابد. بعد از رفتن میسن بار دیگر جین و راچستر بیش از پیش به هم نزدیک می‌شوند. در آن شب علی‌رغم حرف‌های راچستر درخصوص نگرانی عمیقش از چیزی «زندگی برای من مثل ایستادن روی پوستۀ آتشفشانی است که هر آن شاید دهان باز کند و مرا به کام آتش بکشد»، باز هم جین کنجکاوانه به دنبال ابهام‌زدایی از حرف‌های او نیست و آنقدر غرق حس عاشقانه خود است که استعاره‌ای مانند ایستادن روی پوستۀ آتشفشان، برایش جدی و اضطراب آور نیست.

در بخش دیگری از گفتگوی آن شب بار دیگر شناخت راچستر از جین و باورهای او بازنمایی می‌شود «همین طرز خاصی که می‌گویی «هر کار خوبی» بله، اگر من از تو کاری را بخواهم که به نظرت خوب نیاید، آن وقت نه این طور نرم و راحت راه می‌روی، نه نشاط داری، و نه نگاهت جان دارد، نه قیافه‌ات» و مشخص است که راچستر می‌داند در صورتی که جین را در موقعیتی قرار دهد که با اصول و باورهایش در تعارض باشد، برنمی‌تابد. بله راچستر با آگاهی اما باز هم چنین می‌کند.

آن شب هم مانند موقعیت‌های دیگری که در رمان، جین و راچستر به هم نزدیک‌تر می‌شوند دوباره موقعیتی شکل می‌گیرد که آنها را از هم دورتر می‌کند و این بار خبر بیماری سخت زندایی‌اش خانم رید این نقش را بر عهده دارد.

بازگشت جین به گیتسهدهال و دیدن خانم رید و دخترانش، بار دیگر بلوغ و رشد جین را آشکار می‌کند «پیش‌ترها عادتم بود که در برابر فیس و افاده عقب‌نشینی کنم. اگر یک سال پیش‌تر از من این جور استقبال شده بود، راهم را می‌کشیدم و صبح روز بعد از گیتسهد می‌رفتم (ص 332)» و  «گذشت زمان شعله‌های انتقام را خاموش می‌کند و جوش و خروش کینه و خشم را فرومی‌نشاند... حالا که نزدش برگشته بودم هیچ احساسی به او نداشتم جز احساس دلسوزی برای درد و رنج او (ص 333)» جین در آنجا می‌فهمد که عمویی داشته است که جین را وارث خود کرده است ولی خانم رید با بدجنسی این موضوع را مخفی کرده بوده است. در واگویی‌های جین هیچ حرفی از این اتفاق خوش‌یمن نیست، جین که عمری را در فقر و تنگ‌دستی گذرانده با شنیدن این خبر ابراز خوشحالی نمی‌کند. هیچ حرفی از عمویش و از ثروتی که نصیب او شده نمی‌زند!

مدت ماندنش در گیستهد با مرگ خانم رید به پایان می‌رسد و جین راهی تورنفیلد می‌شود. بیش از یک ماه است که از راچستر دور بوده است و گمان می‌کند راچستر در پی مهیا کردن جشن ازدواجش با دوشیزه اینگرام است. غمی پنهانی در دل دارد ولی از دیدن دوباره راچستر خوشحال است هر چند که این دیدار بسیار موقتی و زودگذر باشد. آنجا نه خانه‌اش هست نه اقامت‌گاه دائمی‌اش.

 

برونته, ش. (1397). جین ایر. (ر. رضایی, مترجم) تهران: نشر نی.

خواندن عمیق جین ایر اثر شارلوت برونته (بخش اول)

جین ایر اثر شارلوت برنته

بخش اول

رمان با یادآوری خاطره‌ای شروع می‌شود، خاطره‌ای از یک روز تلخ که بعد از گذشت سال‌ها، هنوز هم واضح و شفاف در خاطر جین مانده است. یک روز سرد زمستانی با ابرهای تیره و باران‌های سنگین. جین ده ساله است، با زن‌دایی‌اش خانم رید، و سه فرزندش یعنی جان، الیزا و جورجیانا در خانه‌ای بزرگ در گیتسهلد زندگی می‌کند. اما وقایع زمانی روایت می‌شود که سالها از آن گذشته است و جین خانمی جوان است.

با پیشرفت داستان متوجه می‌شویم که جین در آن خانه بیگانه‌ای بیش نیست، دختری که پدر و مادرش را در کودکی از دست داده و دایی‌اش آقای رید او را به دست همسرش سپرده است، سپردنی که هم برای آن‌ها بسیار سنگین است هم برای جین. می‌خوانیم که هم آنها روی خوش به جین نشان نمی‌دهند هم جین نفرتی عمیق از آن‌ها دارد. نشانه‌هایش را از صفحۀ نخست رمان می‌بینیم «حالا همین الیزا و جان و جورجیانا توی اتاق پذیرایی دور مامان‌شان جمع شده‌بودند. روی کاناپه‌ای کنار بخاری لم داده بود و با این عزیز دردانه‌هایی که دورش بودند (و فعلا نه دعوا می‌کردند و نه گریه) خوشبختِ خوشبخت به نظر می‌رسید. (برونته, 1397, ص. 13)» جین از آوردن نام زن‌دایی‌اش امتناع می‌کند برای اشاره به او به تنها یک ضمیر کفایت می‌کند. به کنایه به ما می‌گوید که از نظرش دعوا نکردن و گریه نکردن آن عزیزدردانه‌ها کاملا موقتی است، به کنایه آن‌ها را عزیزدردانه میخواند و نگاه حسرت‌آمیزش از خوشبختی آن خانواده را به خواننده منتقل می‌کند.

بهترین و ماندگارترین دوست جین کتاب است: «کنار اتاق پذیرایی یک اتاق کوچک صبحانه بود. بی‌سروصدا به آن‌جا رفتم. یک قفسه کتاب آن‌جا بود. کتابی برداشتم. حواسم بود که پر از شکل و تصویر باشد. رفتم روی سکوی کنار پنجره. پاهایم را جمع کردم و چهارزانو نشستم، مثل شرقی‌ها. پردۀ کلفت قرمز را تا آخر کشیدم و خودم ماندم و خودم در آن جای دنج (ص 14)». خواننده، دلالت‌های «مثل شرقی‌ها نشستن» و «پرده کلفت قرمز رنگ» را بعدتر در ادامه رمان متوجه خواهد شد. همچنین عادت پنهان شدن پشت پرده‌، عادتی است که در بزرگسالی هم با جین عجین است و هرگاه که بخواهد از نگاه دیگران بگریزد به آن‌جا پناه می‌برد (ن.ک به ص 253 و 256). جین کتاب می‌خواند، خیلی هم می‌خواند تا جایی که وقتی دخترک ده ساله‌ای است در سخت‌ترین و غمگین‌ترین لحظه‌هایش که جان سرش را شکسته است و جین «دردش زیاد است و ترسش از حد گذشته است»  می‌گوید: «پسر بدجنس بی‌رحم! تو مثل قاتل‌هایی... مثل جلادها... عین امپراطورهای روم! (ص 19)» و در ادامه به ما توضیح می‌دهد که «تاریخ روم نوشتۀ گولدسمیت را خوانده بوده است و تصوراتی درباره نرون، کالیگولا و بقیه امپراطورها در ذهنش شکل گرفته بوده است». اصلا همین حرف بود که جان را از کوره به در می‌برد و زمینه زندانی‌شدنش در اتاق قرمز می‌شود.

جین دختر خیال‌پردازی است، پرندۀ خیالش پر می‌کشد تا هر کجا که سختی روزگارش اجازه ندهد. به یاد بیاورید چطور تصوراتی نیمه‌واضح و نیمه‌گنگ که نیمه‌تاریک و نیمه‌روشن‌اند در ذهنش جان می‌گیرد وقتی کتاب «تاریخ پرندگان بریتانیا» را می‌خواند. به یاد بیاورید وقتی که می‌گوید «نمی‌توانم وصف کنم که گورستان پرت‌افتاده و تنها با آن گورسنگ منقوش چه حال و هوایی داشت با آن دروازه، با آن دو درخت، با آن افق محدود در احاطۀ دیوار شکسته، و آن هلال ماه تازه برآمده که از آمدن شب خبر می‌داد. آن دو کشتی آرمیده بر دریای لخت به نظرم اشباح آب می‌آمدند (ص 15)». قوه خیال جین در سراسر رمان مانند بویی سکرآور خواننده را مست می‌کند. قوه خیالش در نقاشی‌ها، در توصیف طبیعت، نوشته‌هایش از آدم‌ها و از زندگی.

اتاق قرمز، دروازۀ ورودش به دنیای جدیدی است، در زندگی جین، نهایت‌ها به گونه‌ای به‌هم می‌رسند، نمونۀ اولش زندانی‌شدن جین در اتاق قرمز است، تجربه‌ای که آن‌قدر سخت است و جانکاه که دخترک از ترس بی‌هوش می‌شود، ذهنش آشفته در تاریکی و ظلمت و قلبش طوفانی است. آن‌قدر سخت که هنگام روایت آن اتفاق که سالها گذشته است می‌گوید: «اکنون که آن روزها سپری شده، بعد از این همه سال، به وضوح آن حالت را به یاد می‌آورم (ص 25).» و یا در جایی دیگر می‌گوید: «این قضیه اتاق قرمز هیچ نوع بیماری جسمی حاد و مزمنی به دنبال نداشت. فقط به اعصابم ضربه وارد کرده بود، منتها چنان ضربه‌ای که هنوز هم تا امروز طنینش را می‌شنوم» اما اگر نبود این تجربه، شاید جین طغیان نمی‌کرد، شاید پزشک بر بالینش نمی‌آمد، شاید پیشنهاد فرستادن جین را به زندایی‌اش نمی‌داد و شاید هیچ‌گاه از گیتسهد پا بیرون نمی‌نهاد.

راوی در این رمان، جین است اما جینی که روایت می‌کند با جینی که روایت می‌شود فرق می‌کند. بین این دو فاصله‌ای است، جین روایت‌گر گاهی خودش را برای خواننده آشکار می‌کند، او چیزهایی می‌داند که جینی که روایت می‌شود نمی‌داند. در قسمت‌هایی از رمان این تمایز به خوبی مشخص است مثلا به جمله «بله، خانم رید، بعضی از این عذاب‌های هولناک درد و رنج روحی را از تو دارم، ولی باید تو را ببخشم، چون نمی‌دانستی چه می‌کنی. وقتی قلبم را ریش‌ریش می‌کردی، خیال می‌کردی داری بدی‌هایم را ریشه‌کن می‌کنی» دقت کنید. در این صحنه، جینی که روایت می‌شود تنها ده سال دارد و سراسر خشم و نفرت است از خانم رید. شب طولانی را در اتاق قرمز گذرانده و سراسر جانش سرشار از تب و درد است. پیداست که این جملات را جینِ روایت‌گو به قلم آورده است که تجربه‌های بسیار کرده است و از روزگار درس‌های بزرگی گرفته است. اما جینِ روایت‌گو، اجازه بروز احساسات و ترس‌های جینِ روایت‌شده را می‌دهد، آن‌ها را حذف نمی‌کند حتی اگر بداند که با واقعیت فاصله دارند. به این قسمت از داستان دقت کنید که جین در اتاق قرمز دچار وهم می‌شود، فکر می‌کند روحی سفیدپوشی وارد اتاق شده و از ترس بی‌هوش می‌شود. به هوش که می‌آید جسته گریخته حرف‌های بسی و سارا را می‌شنود و خیال می‌کند که موضوع اصلی حرف‌هایشان را تشخیص داده است: «یک چیزی از مقابلش رد شد، سراپا سفیدپوش، بعد هم غیب شد... سگ سیاه بزرگی پشت سرش بود... سه ضربۀ بلند به در اتاق... و غیره و غیره (ص 31)». در این قسمت مشخص است که جین روایت‌گو متوجه است که این صحبت‌ها همه توهمات وحشت‌آفرین جینِ ده ساله است ولی آن‌ها را حذف نمی‌کند. اجازه می‌دهد صدای جینِ ده ساله هم در جای جای داستان شنیده شود.

راوی گاهی در روایتش به نفع جینِ روایت‌شده سخن می‌گوید، گاهی همۀ آن‌چه را که باید به خواننده نمی‌گوید ولی نویسنده نشانه‌هایی در داستان گذاشته است که آن‌چه را راوی نگفته بازنمایی می‌کند. برای مثال به صحنه‌ای که جین در اتاق قرمز زندانی است و تا عمقِ جانش ترسیده است دقت کنید، راوی، این صحنه را این‌طور روایت می‌کند: «دستپاچه شدم. نفسم بند آمد. طاقتم تمام شد. دویدم به طرف در و مستاصل و مایوس دستگیره را بالا پایین کردم (ص 27). » تمام واکنشی که جین ده ساله در آن اتاق نشان می‌دهد را راوی بالا پایین کردن دستگیره می‌داند. اما خواننده از زاویۀ دیگری هم این اتفاق را می‌تواند ببیند. از زاویه دید بسی و اِبت. از زاویه دید آن‌ها، این صحنه این طور توصیف می‌شود: «چه سر و صدای وحشتناکی! قبض روح شدم! (ص 27).» و همین طور «ابت اخم کرد و گفت: عمدا جیغ کشیده. آن هم چه جیغی(ص 28). ». بنابراین می‌توانیم نتیجه بگیریم در قسمت‌هایی از رمان، آن‌چه راوی روایت می‌کند، تمامِ آن‌چیزی نیست که اتفاق افتاده، باید کنجکاوانه و موشکافانه به دنبال ردپاهایی باشیم که نویسندۀ چیره‌دست رمان پیش چشم خواننده گذاشته است تا با نگاهی دقیق و جزئی‌نگر به ظرائف روایت دست یابد.

جین بعد از اتاق قرمز، امیدی در دلش می‌درخشد که روزی از زندان گیتسهلد رهایی می‌یابد، خانم رید که می‌خواهد به نوعی از دست این مزاحم کوچک خلاص شود تصمیم می‌گیرد او را به مدرسه لوود بفرستد، روزی جین ستون سیاهی را ایستاده وسط سالن می‌بیند، آن ستون سیاه، کشیش براکلهرست است، مدیر موسه لوود. عبارت ستون سیاه به خوبی نمایانگر شخصیت کشیش است، شخصیتی که در ادامه داستان به دورنگی و ریاکاری او پی می‌بریم، به یاد بیاورید نطق غرای او را درباره فضیلت ساده زیستی و بی‌آلایشی هنگامی که همسر و دخترانش با ظاهری پرطمطراق وارد مدرسه لوود می‌شوند (ن.ک به ص 95). خانم رید، به آن ستون سیاه از جین شکایت می‌کند دروغ‌هایی که جین را تا سر حد جنون خشمگین می‌کند. کلماتش از خاطر جین نمی‌روند. جین یک آتشفشان در آستانه فوران آتش خشم است، تمام گدازه‌های آتشش را به سر خانم رید می‌ریزد: «از شما بیشتر از همه بدم می‌آید... خوشحال می‌شوم که شما قوم و خویش من نباشید... یادم نمی‌رود که به زور، خیلی خشن و بی‌رحم، هلم دادید توی اتاق قرمز و در را به رویم قفل کردید تا آن قدر آن‌جا بمانم که بمیرم. من عذاب کشیدم. داشتم از ترس و ناراحتی می‌مردم... مردم خیال می‌کنند شما زن خوبی هستید، اما شما بد هستید، سنگدل هستید، شما دروغگویید (ص 57)».

 ضربه‌ای که جین با حرف‌هایش به خانم رید می‌زند تا لحظۀ مرگ او دست از سرش برنمی‌دارد. به خاطر بیاورید صحنه احتضار خانم رید را هنگامی که این واقعه را به یاد می‌آورد: «نمی‌توانم فراموش کنم که وقتی از کوره دررفتی و زهر تلخ درونت را بیرون ریختی من به چه حالی افتادم. ترسیدم، انگار حیوانی که کتکش زده بودم و رانده بودم، سرش را بلند می‌کردم و با چشم آدمیزاد به من نگاه می‌کرد و با صدای آدمیزاد هم نفرینم می‌کرد... (ص 345)»

جین در مدرسۀ لوود رشد می‌کند، پایه‌های اصول اخلاقی که در جوانی به آن‌ها بسیار پایبند است، در مدرسه لوود محکم می‌شود. صبوری یاد می‌گیرد و عزت‌نفس. در لوود با هلن برنز آشنا می‌شود و دوشیزه تمپل. شخصیت جین هنگام جداشدن از لوود از آن دو بسیار تاثیر پذیرفته. هلن دختر آرامی است که ایمانش به او قدرتی ماورائی بخشیده است. قدرتی که سختی‌های زندگی را برایش سهل می‌کند. صبورانه سخت‌گیری‌های معلمانش را تحمل می‌کند و طبق گفته کتاب مقدس «بدی‌ها را با خوبی جواب می‌دهد». هلن بی‌قراری‌های جین را مرهم می‌شود دریچۀ جدیدی به زندگی جین می‌گشاید که نفرت و انتقام رنگ می‌بازد، هلن تنها دوست جین است. دوستی که در آغوش جین جان می‌سپارد.

جین هشت سال در لوود می‌‌ماند، آن‌جا ملعمی می‌آموزد. معلمی راه چاره‌ای میشود برای رفتنش از لوود و ورود به دنیای خارج. پنجره‌ای رو به چشم‌انداز آزادی. مستقل شدن و رفتن دنبال رویاها. همان‌جاست که نقاشی می‌آموزد. مهارت جین در نقاشی در روایت پررنگ است. جین سه نقاشی در لوود می‌کشد که در ادامه داستان باب آشنایی راچستر با دنیای ذهنی جین را می‌گشاید. جین طبیعت را هم نقاشی‌گونه توصیف می‌کند. دقت کنید به فریبندگی این صحنه: «صدا هم بسیار دور بود هم بسیار واضح، صدای گُرپ گُرپ، صدای تلق تلق فلز، که صدای نرم موج‌های آب را محو می‌کرد. مانند صخره‌ای حجیم یا تنۀ زمخت بلوطی بود که با رنگ‌های تیره و غلیظ در پیش‌زمینۀ یک تابلو ترسیم شده‌باشد و بُعد فاصلۀ تپه‌های لاجوردی، افق آفتابی و ابرهای درآمیخته‌ای را از نظر پنهان کرده‌باشد که در آن‌ها رنگ‌ها به نرمی در یکدیگر حل می‌شوند (ص 164)»

تصویر کشیشِ مدیر مدرسه لوود، انسانی ظاهربین، ریاکار و طماع است. او مانند پادشاهان کلاس‌ها را ورانداز می‌کند. با لحنی تند و تیز دستور می‌دهد. صدایش مانند ناقوس مرگ است. دختران آن‌جا را به جرم داشتن موهای فر به دنیاپرستی و برخلاف اصول و مرام لوود محکوم می‌کند. و در همان میانه دخترانش «با کلاه‌های قشنگ و زلف‌های حسابی فر خورده با لباس‌های فاخر مخمل و ابریشم و خز (ص 95)» وارد مدرسه می‌شوند. کسی که به قول جین «اگر می‌دید، آن‌وقت شاید می‌فهمید که هر قدر هم به ظواهر بچسبد باطن قضایا آن‌قدر از نظرش پنهان است که تصورش را هم نمی‌تواند بکند» او جین را به جرم دروغ نگفته طبق توصیه خانم رید وسط سالن روی چهارپایه بلندی می‌گذارد که تنبیه شود. جایی که جین نگاه دیگران را مثل لیوان داغ روی پوست سوخته‌اش حس می‌کند.

این واقعه برای جین دردناک است اما گویی «از بار سنگینی خلاص شده است». باعث نزدیکی او به هلن و دوشیزه تمپل می‌شود. بهانه‌ای می‌شود که تلاش کند «راهش را در میان مشکلات باز کند». باور کند که پس از روزهای سخت و رنج‌های عمیق، هنوز می‌تواند به محبت دیگران دل بست.

با رفتن دوشیزه تمپل، «احساس آرامش جین هم می‌رود و هر نوع فکری که باعث می‌شد لوود را به نوعی خانه‌ی خودش بداند رنگ می‌بازد». جین می‌داند چیزهای از طبع و منش دوشیزه جین به او منتقل شده و بسیاری از عادت‌ها و رفتارهایش، همین‌طور فکرهای سازگارانه‌ترش و احساس‌های با نظم و نسق بیشترش را از او به یادگار گرفته است (ن.ک به ص 125). اما به رفتن او دیگر آرام و قرار جین هم از بین می‌رود. می‌بیند مشتاق آزادی است. دوست دارد برود به هرجا که دست تقدیر فرصت خدمت جدیدی برایش فراهم می‌کند. و چندی بعد در قامت معلمی به دنیای جدیدی وارد می‌شود.

جین قدم در مسیر تورنفیلد می‌گذارد، جایی که قرار است معلم ادل باشد، نقشی که خوب از عهده‌اش برخواهد آمد. او پای در مسیر پر فراز و نشیب دلدادگی‌ها می‌گذارد.

جین به تورنفلید می‌رسد. خانم فیرفاکس که بانوی مهربان و محترمی است به او خوشامد می‌گوید. آن‌جا عمارت مسکونی بزرگی است شبیه کلیسا، سرد و بی‌روح. ادل را می‌بیند دخترک شیرینی که قرار است معلم او باشد. با اهالی خانه آشنا می‌شود و احساس راحتی دارد. زندگی در تورنفیلد در آرام‌ترین و ساکن‌ترین حالتش جریان داشت. اما جین ذات بی‌قراری دارد، گاهی آشوب در او به پا می‌شود و آزارش می‌دهد. دلش می‌خواهد به دنیای پرجنب‌وجوش‌تری برسد، به شهرها، به جاهای سرشار از زندگی که فقط وصف‌شان را شنیده است (ص 160).

روایت، خواننده را آماده می‌کند که بپذیرد جین با روی باز مهیای تغییری است که زندگی‌اش را از این حالت سکون و یکنواختی خارج کند. و این تغییر با ورود راچستر فراهم می‌شود. راچستر که ورودش با زمین‌خوردن همراه است و کمک گرفتن از جین چونان نجات‌دهنده‌ای کوچک، تا انتهای روایت، خواننده را با خود همراه می‌کند. بودن او زمینه‌ای است برای روییدن حس عاشقانه‌ای در دل جین که وجودش را بارور می‌کند. که جین را شیفته و شیدا می‌کند. که رنج عاشقی را در دلش می‌کارد. او را آن‌چنان بزرگ می‌کند، دردها و شادی‌هایش چنان بی‌امان و ژرف می‌شوند که دیگر هیچ اندوهی نمی‌تواند تاثیری بی‌امان‌تر و ژرف‌تر از آن در او به جا بگذارد (ص 301).

راچستر با قیافه‌ای عبوس و جدی وراد زندگی جین می‌شود. اولین دیدارشان در عمارت تورنفیلد بسیار سرد و رسمی است. راچستر با لحنی دستور گونه و ارباب مآبانه با جین صحبت می‌کند و جین هم آرام و با نهایت ادب و نزاکت به او جواب می‌دهد. بعدتر خواهیم فهمید که راچستر از همان نگاه اول نرد عشق باخته‌ است و خوب جین را زیر نظر گرفته است و دارد او را می‌آزماید تا راهی بجوید به دل مهربانش که در نگاه اول چون سنگ می‌نماید. راچستر جین را به اطاق خود می‌خواند و می‌خواهد نقاشی‌هایش را به او نشان بدهد. نقاشی‌های جین ذهن پیچیده و افکار دور از ذهن و خیال‌پردازی‌های روش و واضح او را برای راچستر آشکار می‌کند.

جین سه نقاشی‌اش را برای ما توصیف می‌کند. در هر سه نقاشی پیکر زنی در میان صحنه‌ای عجیب دیده می‌شود که هر کدام معنای ضمنی را به ذهن خواننده متبادر می‌کند (ص 183). در خصوص نقاشی‌های جین بحث‌های بسیاری در دنیا شکل گرفته است از آن جمله می‌‌توان به مقالۀ (Simmons, 2002) و (Miller, 2013). هنرمندان زیادی هم سعی داشته‌اند با الهام از توصیفات جین در رمان، آن نقاشی‌ها را خلق کنند.

Caitlin Kuhwald, “Iceberg.” Watercolor. 2014

Caitlin Kuhwald, “Evening Star.” Watercolor. 2015

 

اولین نشانه‌های عشق راچستر به جین در گفتگوی آنها آشکار می‌شود. همان‌‌جا که راچستر می‌گوید خطا در لباس یک فرشته نورانی به سراغش آمده که محبت‌آمیزترین پیام دنیا را با خود دارد که قلبش را که قبلا دخمه‌ای بود به معبری تبدیل کرده (ص 201). راچستر از همان ابتدا می‌داند که این احساسی که به جین دارد خطا است و او دارد با تمام قدرت راه دوزخ را هموار می‌کند (ص 202). گفتگویی که در این قسمت شکل میگیرد به گونه‌ای گفتگویی نامتوازن است، راچستر می‌داند از چه سخن می‌گوید ولی جین هنوز نمی‌داند کمی گیج شده است، سردرگم است، روایت، باورهای راچستر را درباره شکل‌گیری این رابطه بازمی‌نماید و باورهای جین را در خصوص نوع رابطه و نه مصداق آن، چرا که جین کاملا انتزاعی وارد گفتگو شده است. باورهایش بیش از آن‌که در خصوص مصداق خطا باشد دربارۀ مفهوم خطا است به این حرف جین دقت کنید: «حقیقتش را بگویم، آقا، منظورتان را نمی‌فهمم. نمی‌توانم به این گفت‌وگو ادامه بدهم، چون سررشته را از دست داده‌ام. فقط یک چیز می‌دانم. گفتید به آن خوبی نبوده‌اید که می‌بایست باشید. بابت عیب و نقص‌تان تاسف می‌خورید. یک چیز را می‌فهمم... گفتید که آلودگیِ خاطر و یاد بلای همیشگی است. به نظر من، اگر تلاش می‌کردید، به وقتش متوجه می‌شدید که می‌توانستید بشوید همان شخصی که خودتان می‌خواستید (ص 201)». جین بلند می‌شود احساس می‌کند ادامه دادن به گفت‌وگویی که برایش کاملا مبهم است فایده‌ای ندارد.

شاید این درست‌ترین حرفی است که جین دربارۀ زندگی گذشته راچستر بیان می‌کند، حرفی که هنگامی به زبان می‌آورد که هنوز عاشق راچستر نشده است، هنوز آن‌چنان در بند عشق اسیر نشده است که نتواند خوب و دقیق راچستر را ببیند، خطاهایش را تشخیص دهد و او را برای فریب‌دادن خودش مقصر بداند.

شخصیت جین از نگاه بیرونی و خارج از صدای جین و با صدای راچستر در روایت این‌گونه بیان می‌شود «شما هیچ‌وقت نمی‌خندید، دوشیزه ایر؟ می‌دانم که به ندرت می‌خندید... قیدوبندهای لوود هنوز تا حدودی با شماست. قیافه‌تان را کنترل می‌کنید، صدای‌تان را پایین نگه می‌دارید، اندام‌هایتان را مهار می‌کنید. می‌ترسید که در حضور یک مرد، یک برادر-یا پدر، یا ارباب، یا هر اسمی که رویش بگذارید- بله، در حضور یک مرد می‌ترسید که لبخند شادی بزنید، آزادانه صحبت کنید یا تند و فرز حرکت کنید... من گه‌گاه نگاه یک پرندۀ عجیب را از پشت میله‌های به‌هم چسبیدۀ یک قفس تشخیص می‌دهم. یک اسیر جان‌دار و بی‌قرار و مصمم آن‌جاست. اگر آزاد بشود به طرف ابرها پر می‌کشد. (ص 204)»

این فرازها که جین از زبان شخصیت دیگر توصیف می‌شود در این روایت از آن‌جا اهمیت دارد که راوی در این رمان، درون‌داستانی است و تمام رویدادها و شخصیت‌ها از صدا و نگاه او روایت می‌شود، روایت‌شنو گفت‌وگوهای راوی با سایر شخصیت‌ها را می‌شنود، توصیف راوی را از صحنه‌ها می‌خواند، از گفتگوی درونی او آگاه می‌شود ولی کم‌تر پیش می‌آید که توضیحاتی از دریچۀ چشم دیگری درباره راوی بداند. این قسمت‌های روایت کمک می‌کند با کمی فاصله از راوی، او را بهتر در ذهن مجسم کنیم و او را بهتر بشناسیم.

راچستر در یکی از گفتگوهایش با جین به این اشاره می‌کند که جین هنوز احساس حسادت نکرده‌است: «لابد هیچ‌وقت احساس حسادت نکرده‌اید، دوشیزه ایر. درست است؟ بله، نکرده‌اید. لازم نیست بپرسم، چون هیچ‌وقت عشق به سراغ‌تان نیامده. این دو احساس را هنوز تجربه نکرده‌اید. جانتان خفته است. هنوز ضربه‌ای فرود نیامده که آن را بیدار کند... ولی من به شما می‌گویم – به یاد داشته باشید چه می‌گویم -  روزی در این نهر به گذرگاه ناهمواری می‌رسید که در آن مسیر زندگی مختل می‌شود. با گرداب و تلاطم و کف‌آلودگی و سروصدا روبه‌رو می‌شوید. در آن‌جا، روی تیزه‌ها و ناهمواری‌ها، خرد و تکه‌پاره می‌شوید. یا موج بزرگی می‌آید و شما را بلند می‌کند و می‌اندازد به قسمت آرام‌تری از نهر- مثل وضع فعلی من (ص 208)»

این سخنان راچستر از چند جهت قابل اهمیت است، اول آن‌که زمینه‌ای است برای نقشه‌ای که راچستر می‌چیند برای قرار دادن جین در موقعیتی که بتواند طعم گس حسادت را بچشد (در خصوص نقشه‌های راچستر در پستی جداگانه بحث خواهد شد). و دوم پیش‌آگاهی می‌دهد از فرجامی که جین دچارش می‌شود. به یاد بیاورید صحنه‌های غربت جین را هنگام ترک تورنفیلد که تا دم مرگ پیش می‌رود و در نهایت مسیرش به خانه‌ای می‌رسد که در آنجا آرامش می‌یابد. روایت در جای‌جای خود روایت‌شنو را از رویدادهایی که اتفاق خواهد افتاد پیش‌آگاهی می‌دهد گاهی اوقات با نمادهایی که به کار می‌برد (درخت بلوط شکسته را به یاد بیاورید)، گاه با توصیف طبیعت و گاه در حین گفتگوی شخصیت‌ها.

واقعه‌ای اتفاق می‌افتد، اطاق راچستر آتش می‌گیرد و جین متوجه آتش و دود می‌شود به کمک راچستر می‌شتابد. آتش را خاموش می‌کنند و راچستر نجات می‌یابد. فضای وحشت و دلهره در این قسمت از روایت به سبک رمان‌های گوتیک کاملا مشهود است. صدای خنده‌های شیطان‌گونه در عمارتی بزرگ با اطاق‌های زیاد، راهروهای تاریک و .... این اتفاق از چند جنبه مهم است، یکی شکل‌گرفتن رازی است میان جین و راچستر، که فضایی خصوصی‌تر را میانشان شکل می‌دهد، چیزی در میان است که گویی تنها راچستر و جین از آن مطلع هستند و این جین را به او بسیار نزدیک‌تر کرده است. و دوم وارد شدن شخصیتی بسیار پررمز و راز که سعی دارد به راچستر آسیب بزند خواننده را هم مانند راوی یعنی جین در فضایی مبهم قرار می‌دهد، او را کنجکاو می‌کند که دنبال یافتن پاسخی برای این معمای عجیب باشد، انتظاری در روایت‌شنو شکل می‌گیرد که به وسیلۀ جین برآورده نمی‌شود، جین با آن‌که شخصیتی کنجکاو و جسور است به دنبال رمزگشایی آن نمی‌رود. هیچ‌گاه سوالی از راچستر نمی‌پرسد و عطش دانستن آن را تا انتهای داستان با خواننده می‌گذارد. از سویی دیگر این اتفاق زمینه‌ای است برای شکل‌گیری احساس عاشقانه در جین، احساسی که جین آن را در آخرین فراز بخش اول رمان این‌گونه روایت می‌کند:

«به تختخوابم رفتم. اما خواب به چشمانم نمی‌آمد. تا سپیدۀ صبح بر دریایی ناآرام اما خوشایند شناور بودم، و موج‌های تلاطم زیر موج‌های شادی می‌غلتیدند. گاهی خیال می‌کردم آن وی آبهای ناآرام، ساحلی می‌بینم، ساحلی به لطافت و طراوت تپه‌های بعوله. گه‌گاه تندبادی از امید و آرزو برمیخاست و روح و جانم را ظفرمندانه به انتهای آب می‌راند. اما من حتی در عالم خیال به انتها نمی‌رسیدم... باد مخالف می‌وزید و مرا از خشکی دور می‌کرد و مدام مرا عقب می‌راند. عقل در برابر خیال مقاومت می‌کرد. اندیشه بر شور مهار می‌بست. هیجان‌زده و تب‌آلود بودم. خواب به چشمم نمی‌آمد. به محض آن‌که سپیده دمید از جا برخواستم. (ص 222)».

هرگاه جین به راچستر این چنین نزدیک می‌شود، روایت آن‌ها را به گونه‌ای دور می‌کند.

بخش اول این رمان، از کودکی جین شروع می‌شود و با عاشق شدنش به راچستر پایان می‌یابد.

 

برونته, ش. (1397). جین ایر. (ر. رضایی, مترجم) تهران: نشر نی.

Miller, E. V. (2013). Just As If She Were Painted’: Interpreting Jane Eyre through Devotional Imager. The Journal of the Brontë Society, 318-325.

Simmons, J. R. (2002). Jane Eyre's Symbolic Paintings. Brontë Studies, 247-249.