عشق به مثابه مسئله؛ یادداشتی دربارۀ فیلم ماجرا به کارگردانی میکلآنجلو آنتونیونی
«ماجرا» فیلمی است دربارۀ رابطه. رابطههایی که عشق در آنها زمینی سفت نیست که انسانها قرص و محکم روی آن بایستند. لرزان است و لغزان. بخش ابتدایی فیلم بر رابطۀ میان آنا و سندرو متمرکز است و بخش پایانی بر رابطه بین ساندرو و کلودیا. علیرغم آنچه در ابتدا به نظر میرسد آنا شخصیت اصلی ماجرا نیست، بلکه شخصیت مهم و تاثیرگذار ماجرا، کلودیا است. و تمرکز ماجرا به نمایاندن حالتهای ذهنی و عاطفی او است.
آنا در رابطهاش با ساندرو مردد است و بخش زیادی از تردیدهای او ریشه در گذشتهای دارد که فیلم به آن نمیپردازد. ما فقط میدانیم پدر آنا با رابطۀ آنها مخالف است و آنا از ساندرو خواسته بوده که یک ماه از هم دور باشند و فیلم فقط بخش کوتاهی از رابطۀ این دو را تصویر میکند.
آنا بعد از یک ماه که به دیدن ساندرو میآید ناگهان حس میکند دوست ندارد او را ببیند. تمام ذهنش پر از تردید است. آنا و کلودیا کنار خانۀ ساندرو میایستند و با هم صحبت میکنند. آن دو پایین و ساندرو بالا پشت پنجره ایستادهاند. این صحنه به رابطۀ سهگانه این سه نفر اشاره میکند و نیز زاویه پایین به بالای دوربین به نقش ساندرو به مثابه نقشی سلطهگرانه در این رابطه دلالت دارد (تصویر 1)َ، همچنین قرار گرفتن دوربین بین این دو زن معنای دیگری را نیز القاء میکند و آن این است که راوی از موضعی نزدیک به این دو زن و نه از زاویۀ نگاه آنها روایت میکند.

تردید آنا تبدیل به نوعی آشفتگی میشود و گویی در عمل انجامشده قرار میگیرد و نمیتواند راه فراری پیدا کند. بی اینکه از قبل فکر کرده باشد وارد ساختمان میشود تا به آپارتمان ساندرو برسد. آنا با عجله از پلهها بالا میرود و همزمان ساندرو نیز با عجله خانۀ بینظم و آشفتهاش را کمی مرتب میکند. آنا با چهرهای سرد و بیروح وارد میشود. عجلۀ آنها در برخورد با هم ناگهان به آرامشی تبدیل میشود که آنا به این تعامل تحمیل میکند. این آرامش ظاهری آنا در تعارض با تشویش درونی او قرار دارد. برای اینکه کمی این بیآرامی را پنهان کند پنجره را باز میکند تا هوای تازهای بخورد. در اینجا با نمایی بسته از چهرۀ آنا (تصویر 2) نگاه پرسشگر او را در قاب دوربین میبینیم.

پس از دمی، دوباره به سوی ساندرا برمیگردد و کنجکاوانه او را مینگرد. آهسته میان خانه قدم میزند و ناگهان گویی میخواهد حسِ خود را در تعامل عاشقانه با ساندرو محک بزند. بدون اینکه میلی داشته باشد با او درمیآمیزد، ولی همچنان آشفته است. کلودیا از میان پنجره ناظر این رابطه است و بار دیگر رابطۀ سهگانه بین آنها در این صحنه تصویر میشود (تصویر 3). آرامش نسبی که در خانه حاکم بود در صحنۀ بعد جای خود را به سرعت سرسامآور ماشین ساندرو میدهد.

برخلاف رابطۀ آنا که در فیلم چیزی از گذشتۀ آن روایت نمیشود. رابطۀ کلودیا و ساندرو از همان ابتدا در فیلم تصویر میشود. عجیب آنکه هنوز زمان زیادی از گمشدن آنا نگذشته است که ساندرو به کلودیا نزدیک میشود و سعی میکند رابطۀ عاشقانه با او شکل دهد. کلودیا از این اتفاق هراسان و حیران میشود. از رابطه با او معذب است چرا که او را نامزد دوست صمیمیاش میداند و این رابطه نوعی خیانت به دوستش محسوب میشود. اما ساندرو به ایجاد این رابطه مصمم است. کلودیا شخصیتی است که اهل تجربهکردن است. اهل لذتبردن، خندیدن، هراسیدن، گریستن و عشقورزیدن. تنها کسی که در این سفر از لحظات بودن در لحظه سرشار از حسِ لذت میشود کلودیاست.

کلودیا شخصیتی است که میتوان از او انتظار داشت که عاشق شود و رنج عاشقبودن را به جان بخرد. حالتهای روانی کلودیا در رابطه با ساندرو در فیلم بازنمایی شده است. او در خانه پاتریشیا خود را سرخوشانه میآراید و با بیقراری چشمانتظار آمدن ساندرو است، اما هنگامی که میفهمد ساندرو نمیآید دلودماغی برای رفتن به میهمانی پاتریشیا ندارد و در خانه تنها میماند.
در نهایت به دنبال ساندرو میرود و او را مییابد و باهم در جستجوی آنا برمیآیند. کلودیا دچار احساسی دوگانه است. از سویی دوست دارد آنا را بیابند و از سویی دیگر بودنِ آنا به معنای از دست دادن ساندرو است. همین احساس دوگانه او را رنج میدهد و حس عذابِ وجدان به او تحمیل میکند. ولی در نهایت تسلیم احساس عاشقبودن میشود و با ساندرو عشقبازی میکند. اوج سرخوشی، شورمندی و سرمستی کلودیا در صحنه رقصش در هتل به زیبایی تصویر میشود. در آخر این صحنه کلودیا با دیدن چهره سرد ساندرو مبهوت و دلزده میشود. این صحنه فرجام عشق شورانگیز او را به زبان تصویر بازنمایی میکند (تصویر 4).

عشق پرشور کلودیا به ساندرا در نمایی نزدیک از چهره او در این تصویر نیز به زیبایی تصویر شده است (تصویر 5). در این نما احساسِ رضایت او از شنیدن صدای سندرو به خوبی منتقل میشود. گر چه کلودیا هنوز از احساس عذابوجدان نسبت به آنا رها نشده است اما در احساس عاشقی غرق است.

کلودیا و ساندرو در انتهای فیلم در هتلی اقامت میکنند. کلودیا آن شب تا به صبح در افکار خود غوطهور است. نماهای نزدیک چهره کلودیا به خوبی حالت هراسناک، نگران و مستاصل او را نمایش میدهد. آن شب، کلودیا عشق را به مثابۀ مسئلهای غریب درک میکند و احساسات خودش را بسیار عجیب و دور از انتظار مییابد.

ساندرو در همان شب با زنی در حال عشقبازی است. کلودیا احساس میکند که شاید آنا برگشته است و این فکر خاطرش را مشوش میکند. او که زمانی از فکر مرگ آنا بسیار آزرده میشد امروز زنده بودن آنا او را میترساند و این احساس او را به شدت ناراحت و معذب میکند. کلودیا با نگرانی به دنبال ساندرو تمام هتل را میگردد و سرانجام او را در حالت معاشقه با زن مییابد. با ناباوری به این صحنه نگاه میکند و پس از آن دواندوان گویی از خود میگریزد از هتل خارج میشود و بر بلندایی میایستد و اشک میریزد. ساندرو به دنبالش میآید و روی نیمکتی در بلندی مینشیند و او نیز میگرید. صحنه آخر فیلم نمایش تردید کلودیا بر سر بخشیدن ساندرو و یا ترککردن اوست. کلودیا لحظاتی را مردد و نامطمئن از سر میگذراند و در آخرین صحنه دستانش را بر سر ساندرو مینهد و حکم به ادامه این رابطه عاشقانهاش میدهد.گویی کلودیا عشق را با تمام ابهام و شگفتیاش پذیرفته است.